همه چيز در سكوت مي گذشت ،
دربي صدايي ...
وبايد صدايي برمي خواست ،
رنگي پديدار مي شد،
خاكي مي تپيد و آفتابي مي گسترد.
و صداها برمي باريدند و هستي آغاز مي شد ...
و اينگونه بود كه مه كنار رفت
تيغه آفتاب ، تاريكي را شكافت
كوهها قد كشيدند
آب ها فرو نشستند
و ایلام
مانند رودي سلسله وار و بشكوه
آهنگ با شتاب و سبزش را آغاز كرد
... و بنام خالق هستي
